أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
244
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
مردان بودهاند كه در راه دنيا هم تقوى زاد كردند چنان كه راه آخرت را زاد از تقوى ساختند . عبد الله مبارك گويد : سالى از سالهاى ماضى بحجّ خانهء خداى ميشدم در راه منقطع شدم و بر توكّل ميرفتم از كنارهء بيابان ، كودكى را ديدم كه ميآيد چنان گمان بردم كه هفت ساله يا هشت ساله است ، جامهء كوتاه پوشيده از ارى در سر بسته نعلينى در پاى كرده قضيبى خيزران در دست گرفته با او نه زادى نه راحلهء ، گفتم : سبحان اللّه باديهء بدين خونخوارى و كودكى بدين خردى . . . ! او را گفتم : يا صبى از كجا مىآئى ؟ - گفت : من اللّه ، گفتم : كجا ميروى ؟ - گفت : الى اللّه ، گفتم : چه مىجوئى ؟ - گفت : رضى اللّه ، گفتم : زادت كجاست راحلهات كجاست ؟ - گفت : زادى تقواى و راحلتى رجلاى و مرادى مولاى ، زاد من تقواى من است و راحلهء من دو پاى منست و مراد من خداى منست ، عجب داشتم گفتم : اينت زهد و اينت توكّل ، أخبرنى من أنت ، مرا خبر ده كه تو كيستى ؟ - گفت : تا چه خواهى كرد اين حديث رها كن از محنت زدهء روزگار چه ميخواهى ؟ - گفتم : على كلّ حال ، گفت : نحن قوم مظلومون ، ما مردمانى ستم رسيدگانيم ، گفتم : در بيان زيادتى كن ، گفت : نحن قوم مقهورون ، گفتم : روشنتر كن ، گفت : نحن قوم مطرودون ، ما قومى راندگان بازماندگان و درماندگانيم ، گفتم : نميدانم ، گفت : لنحن على الحوض ذوّاده * نذود و يسعد ورّاده و ما فاز من فاز الّا بنا * و ما خاب من حبّنا زاده و من سرّنا نال منّا السّرور * و من ساءنا ساء ميلاءه و من كان غاصبنا حقّنا * فيوم القيامة ميعاده اين بگفت و برفت چنان كه من بگرد او نرسيدم در سوداى آن افتادم تا اين كودك چه كسيست ديگر او را نديدم تا كه ميان ركن و مقام رسيدم او را ديدم استاده و خلائق برو جمع شده او را از حلال و حرام مسائل و احكام مىپرسيدند و او جواب ميداد . من گفتم : اين كودك كيست ؟ - گفتند : نميدانى ، اين زين العابدين علىّ بن الحسين است عليهما السّلام . گفتم : سبحان اللّه اينت زهد و توكّل و اينت علم و بيان اللّه أعلم حيث